روزنامه کثیرالانتشار سراسری صبح ایران
به دو زبان ترکی و فارسی

۱۳۹۷/۰۷/۳۰
روزنامه ساقی آذربایجان
آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 0
  • بازدید امروز: 455
  • بازدید دیروز: 1,605
  • کل بازدید ها: 841,403
طنز

دوست دارم زندگی رو
صبح که سوار تاکسی شدم مجری رادیو داشت با یه انرژی خیلی زیادی می‌گفت: سلاااااام هموطن. صبحت به خییییییییر. و بعد هم آهنگ «دوست دارم زندگی‌رو» سیروان خسروی رو گذاشت و برامون آرزوی روز شادی رو داشت. اما قیافه‌های ما که تو تاکسی بودیم شبیه این خرس‌های تنبلی بود که علاوه بر تنبلی، بی‌حوصله و عصبانی هم بودند. از یه جایی به بعد فقط من تو تاکسی بودم و بقیه مسافرا پیاده شدن. راننده احساس کرد که دیگه وقتشه. شروع کرد به واکاوی اوضاع جامعه.
گفت می‌دونی قبلاً با ۶۰ تومن فیلتر هوا و روغن رو عوض می‌کردم، اما الان با ۶۰ تومن می‌تونم یه دستمال کاغذی رو تا بزنم و گِردش کنم و به‌ جای فیلتر هوا ازش استفاده کنم. کرایه‌ها رو هم گرون نمی‌کنن. ما هم بخوایم هزار‌تومن بیشتر بگیریم اولین نفری که اعتراض می‌کنه همین شمایی.دیگه دیدم خیلی دلش پره گفتم از ماشین پیاده نشم. حتی از مقصدم هم گذشتیم اما من پیاده نشدم، چون بعد از درد دل‌های خودش رفت سراغ دغدغه‌های اجتماعی-سیاسی و اینکه کار خودشونه. حتی به آخر خط رسیدیم اما من باز پیاده نشدم. گفتم ادامه بده پدرجان، سروپا گوشم و لذت می‌برم از این همه ژرف‌اندیشی. که اونم گفت آقا من غلط کردم درد دل کردم، پیاده شو برو پی زندگیت، بذار یه دربستی هم به ما بخوره دوزار کاسب شیم.

پنجره بیمارستان
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. تخت یکی از آنها کنار پنجره بود و روزی یک ساعت از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد، ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه روی تخت پشت به پنجره با هم اتاقی‌اش حرف می‌زد. از زندگی، خانواده، دوران خدمت و مراحل دیگر زندگی‌اش برای هم اتاقی‌اش خالی می‌بست.
هر روز بعد ازظهر هم بیماری که کنار پنجره بود می‌نشست و منظره‌ای که از پنجره می‌دید را برای بیمار دیگر توصیف می‌کرد. پنجره به پارکی سرسبز و دریاچه‌ای زیبا باز می‌شد. کودکان با شادی در حال بازی بودند و مرغابیان به نرمی روی آب شناور بودند. همان‌طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد، بیمار دیگر این منظره زیبا را در ذهنش مجسم و با خود صفا می‌کرد. بالاخره مرد کنار پنجره مرخص شد و رفت. مردی که نای جم خوردن نداشت از پرستاران خواهش کرد او را کنار پنجره ببرند تا این مناظر زیبا را با چشمان خودش ببیند. مرد متوجه شد پنجره رو به دیوار سیمانی بی‌روحی است و تمام این مدت بیمار دیگر او را سر کار گذاشته است. پرستار کاغذی به بیمار داد و گفت: بیمار قبلی این را برای او گذاشته است.
روی کاغذ نوشته بود؛«نادان من هم بلدم خالی ببندم»./ایران

فینیش
مامان خونش به جوش آمده بود. همه را به صف کرده بود و می‌خواست بفهمد کی دوباره دست خیسش را با پرده پذیرایی خشک کرده. من و برادرم سعید عادت داشتیم. صاف ایستاده بودیم و پلک نمی‌زدیم چون کوچکترین حرکت اضافی باعث حساس شدن مامان می‌شد، ولی ایستادن برای پدربزرگ سخت بود. با آن لقوه گردنش، جنایتکارترین فرد جمع به نظر می‌رسید. البته اگر کار به دادگاه می‌کشید، موضوع تکرر ادرارش هم برایش دردسرساز می‌شد. هرکسی که بیشتر می‌رود دستشویی بیشتر هم دستش را با پرده خشک می‌کند. منطقی نیست؟
مامان خیلی آرام از جلوی صف ما رد شد و تو چشم تک‌تک‌مان نگاه کرد. «خب دیروز بین ساعت ۴ تا ۵ بعدازظهر کجا بودی؟»، «از دستشویی که اومدی بیرون صاف رفتی سمت پرده یا اول یه سر به یخچال زدی؟»، «راستشو بهم بگید، کاری ندارم. فقط دوست دارم بدونم کی این کارو کرده» راستش را نمی‌گفت. اگر لو می‌دادیم روزگارمان سیاه بود. انواع روش‌های بازجویی را به کار برد. یکدستی زد. سؤالش را از اول به آخر پرسید. پلیس خوب و بد شد ولی هیچ کدام جواب نداد.
گفت: «خب باشه، خودتون خواستید، من هیچ عجله‌ای ندارم؛ بالاخره معلوم می‌شه کی بوده». بعد از سه ساعت ایستادن، حس می‌کردم خون به مغزم نمی‌رسد. احتمالاً برای بابا هم همین اتفاق افتاده بود، چون دستش را بالا گرفت و گفت: «من بودم» همه شاخ درآورده بودیم. مامان رفت سمتش و یک دور کامل دورش چرخید و گفت: «از اولش حدس می‌زدم. خب حالا بگو برا چی این کار رو کردی؟» بابا گفت: «به‌خاطر اینکه حوله‌ ام کثیف بود» مامان لوستر بالای سرمان را تکان داد و گفت: «حوله‌ ات برا چی کثیف شده بود؟» بابا گفت: «آخه باهاش دمپایی‌های دستشویی که خیس شده بود رو خشک کردم». گردن مامان تکان شدیدی خورد ولی خودش را جمع کرد و گفت: «دمپایی دستشویی رو خیس کرده بودی؟» بابا گفت: «آخه می‌دونی چی شد؟ با کفش اومدم تو خونه رفتم تو دستشویی. برای اینکه دستشویی کثیف نشه پاهام گذاشتم رو دمپایی، بعد که اومدم بیرون قالیچه جلو در گِلی شد. گِل‌های قالیچه رو بردم پشت تلویزیون تکوندم. بعد جورابام رو درآوردم انداختم زیر مبل. خیلی خسته شده بودم رفتم آب بخورم که ظرف شیر چپ شد تو یخچال. با تیشرت تو که دم دست بود، شیرها رو پاک کردم، بعد دستم رو شستم چون حوله نبود با پرده خشک کردم.» مامان مات مانده بود و تکان نمی‌خورد.
بابا گفت: «آهان قضیه گریس مالیدن به ملافه‌های کمد دیواری رو نگفتم. اونم بگم؟» مامان مثل لحظه آخر بازی مورتال‌ کمبت، دو تا چرخ دور خودش زد و ولو شد روی مبل. یک صدایی گفت: «فینیش».

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که نظر میدهید!

باخبر شدن از
avatar

wpDiscuz
سامانه پیامکی
اشتراک روزنامه

عزیزان علاقه مند به دریافت مرتب روزنامه ساقی آذربایجان از طریق پست می توانند با دفتر روزنامه تماس حاصل نموده و یا به سامانه پیام کوتاه روزنامه پیامک بفرستند.

اشتراک یکساله: 340 هزار تومان

اشتراک شش ماهه: 170 هزار تومان

ضمنا هزینه بسته بندی و ارسال از طریق پست بر عهده روزنامه می باشد.

درخواست اشتراک آنلاین

اشتراک پیامک

برای عضویت در خبرنامه پیامکی، اطلاعات خود را وارد کنید

اشتراک ایمیلی

نظرسنجی

وب سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟

نمایش نتایج

Loading ... Loading ...
آذربایجانین گوزه للیک لری
پیگیری وعده مسئولان
  • از مسئولین محترم استان که وعده های آنان در این ستون پیگیری گردیده خواهشمند است توضیحات خود را در خصوص علل عدم تحقق وعده های داده شده جهت اطلاع شهروندان محترم و تنویر افکار عمومی به دفتر روزنامه ساقی ارسال فرمایند.

تصویر روز