حق به حق دار می رسد

دکتر جلال معالی

این ماجرا واقعی است…..
حالا شاید یه عده از مخاطبین عزیز موضوع را نپسندند ،ولی شاید بعضی از عزیزان هم این مورد را درزندگی شان کاملا درک و لمس کرده باشند.
خونه ما توی کوچه صدر بود و بزرگ و دوطرفه با یک حوض بزرگ به شکل بیضی در وسط حیاط و درختان گیلاس و آلبالو و گوجه سبز و سیب ،صفایی داشت غیر قابل وصف .
پدرم دبیرآموزش و پرورش بود وبا مادر بزرگم (مادر پدری) یک خانواده هشت نفری را تشکیل داده بودیم .از قضا مادر بزرگم‌‌ هم آموزگار بازنشسته بود و حقوقی داشت و هر ماه یک اسکناس سبز ۵۰ریالی بهم می داد.
سال ۱۳۵۳ بود و منم کلاس دوم راهنمایی در مدرسه راهنمایی تربیت که اونم دربالای همان کوچه بود،درس می خواندم .
من ۴برادر دیگر داشتم که دو نفرشان از من بزرگتر بودند و دوتای دیگری کوچک ،برادران بزرگم برای خودشان دوچرخه ۲۸ شیر خوابیده داشتند و چون من دوچرخه ای از خودم نداشتم هر از گاهی منم سوارش می شدم ، از قضا یک روز پدرم با یک دوچرخه نوی ۲۶ هیرو به خانه آمد و از آنروز منم صاحب دوچرخه شدم و خواستم مثل دوچرخه برادرانم منم نوار پلاستیکی که معروف به (لنت) بود بگیرم و به ماشه و اتاق دوچرخه ببندم ، با اون ذخیره ۵۰ ریالی که داشتم ، از مدرسه که برگشتم بلافاصله به میدان ساعت رفتم واز دوچرخه فروشی عدل ور نوار پلاستیکی (لنت) گرفتم که ۱۶ریال شد و ۳۴ریال برایم ماند..
همان شب از صحبت های برادرانم در حیاط متوجه شدم که برای اون ۳۴ریال من نقشه کشیدند تا از دستم درآورند.
ماندم کجا پولم را قایم کنم که به فکرم رسید پول را دست مادرم بسپارم و وقتی پول را به مادرم دادم در یک کاغذ اسم ومبلغ وتاریخ اون روز را نوشتم که گم نشود و به مادرم تحویل دادم تا قایم کند.
درست فردای همان روز خان دایی و اهل و عیال و خاله جون و ایل و تبار از مراغه به خانه ما آمدند وپنج روز مهمان ما بودند و رفتنی منم با خود بردند تا یکی دوهفته در مراغه مهمانشان باشم.
زمان به شدت و هرچی سریعتر گذشت ،انگار روزها وسالها مثل یک ابر سفید رد می شدند تحصیلاتم تمام شد و سربازی و جبهه و دفاع از خاک مقدس وطن .
سال ۱۳۷۰ پدرم خانه را فروخت و ماهم که صاحب اهل و عیال‌‌ شده بودیم جای دیگری اجاره گرفتیم و رفتیم.
اما هر وقت از جلوی خانه قدیمی مان رد می شدم لحظاتی باید می ایستادم تا چشمانم پر از اشک شود و یاد دوران کودکی و نو جوانی و جوانی ام که در آن خانه جامانده بود را به ذهن مشوشم بیارم .
چند سال گذشت و در سال ۱۳۸۳ بود که شنیدم اون طرف خانه قدیمی ما را اجاره می دهند و بلافاصله داوطلب شدم و با هر زحمتی بود آنجا را رهن کردم و کمی به سرو رویش دست کشیدم و تمام خاطرات کودکی و جوانی ام را دوباره از اول مرور کردم .
چون منزل های قدیمی اتاق های بزرگی داشتند معمولا برای گرم کردنش در داخل اتاق ازدو دودکش بهره می بردند تا دوتا بخاری نفتی یا هیزمی نصب می شد و یکی از دودکش ها درست چسبیده به سقف بود و دیگری در آنطرف اتاق در وسط دیوار و پایین تر قرار داشت که معمولا از اون پائینی استفاده می کردیم ،تا اینکه یک شب که بارانی بود ،دیدم از اون دودکش چسبیده به سقف آب مخلوط با دود سیاه از درب دودکش کم‌کم‌جاری میشه و سریعا نردبان کوچک را آوردم و بالای آن رفتم و درب دودکش را باز کردم، خدای من ، مادرم آن سالها پیراهن کهنه برادر کوچکم را قلمبه کرده ودر نایلونی گذاشته و به داخل دودکش چپانده بود تا دود و باد داخل نیاید ،نایلون را بیرون کشیدم و یک نایلون کوچک گره خورده هم زیرش بود که داخلش یک توبره کشی کوچک بود قرار داشت و آن نایلون را با تعجب برداشتم یعنی چی می تونست باشه، در همان حال گره نایلون را باز کرده و توبره کوچک زیبا را درآوردم که با عجیب ترین و لذت بخش ترین صحنه زندگی ام که تمام وجودم را در برگرفت روبرو شدم ،در داخل توبره کوچک همان ۳۴ریال من که یک سکه ۲۰ریالی و یک سکه ۱۰ ریالی و دوتا سکه ۲ریالی با کاغذی که نوشته بودم قرار داشت.
به هیچ وجه نمی توانم اون حس و گرمای ملایم و زیبایی که تمام وجودم را گرفت ،بیان کنم.قطرهای پی درپی اشک‌مجالم نمی داد.
اون سکه ها که حالا دیگر قدیمی شده بود و نوشته داخلش که هنوز رنگی برای خواندن داشت ، بعد از ۳۰سال به صاحب اصلی اش که من باشم برگشت.هم سکه ها و هم کاغذ داخلش را در همان سالها بکلی فراموش کرده بودم.
فهمیدم حق به حق دار می رسد. فهمیدم خیلی باید حواسمان جمع باشد، فهمیدم نباید و مبادا مال و لقمه حرام را قاطی نان خود و زن و بچه هایمان بکنیم که روزی تاوانش را بدجوری پس می دهیم، فهمیدم صداقت ، پاسخش صداقت هست و بدی هم بدی جواب می دهد ،همان انرژی مثبت و‌منفی که می گویند،فهمیدم کائنات خیلی حواسش به ما هست و یکی دارد این پازل زندگی را بدون هیچ اشتباهی می چیند و آن ،کسی نیست جز خدای لایزال ومهربان .همین.

About Author