دلنوشته

آیینه ی حیرانی

خلوتی در خویش دارم با غمِ پنهانیم همچو گردی یکسره در حالِ سرگردانیم *** خانهٔ دل با وجود آن که ویران گشته است شادم آبادست شهری از غمِ ویرانیم *** سر به سجده می نهم وقتی که بر پاهای تو می شود روشن جهان از پرتو پیشانیم *** می خورم خون جگراز نامرادی های دهر […]

خلوتی در خویش دارم با غمِ پنهانیم
همچو گردی یکسره در حالِ سرگردانیم
***
خانهٔ دل با وجود آن که ویران گشته است
شادم آبادست شهری از غمِ ویرانیم
***
سر به سجده می نهم وقتی که بر پاهای تو
می شود روشن جهان از پرتو پیشانیم
***
می خورم خون جگراز نامرادی های دهر
بر، رگِ جان آنقدر نشتر زد این مهمانیم
***
بال پروازم شکستند آنچنان با سنگِ جهل
همچو مرغی در حصار زندگی زندانیم
***
در لباس عافیت جانم نمی گیرد قرار
هست زخمم آشکار از پوشش عریانیم
***
تا گلستانِ غزل با اشک دیده گل دهد
بر سر باغِ معانی روز و شب بارانیم
***
همچو( شایق) روبرویش کی مژه بر هم زنم
در تماشای رُخش، آیینه ی حیرانیم