یعنی حافظ وضع موجود و مروج بدترین شکل بی سوادی ام

من سیاسی نیستم

سیاسی فکر کردن و یا زندگی سیاسی داشتن جرم نیست؛ بلکه نوعی ایثار گریست. چرا که به قول برشت؛ هزینه زندگی، قیمت نان، آب، حبوبات، داروها و اجاره خانه‌اش، همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند.کسی که سیاسی فکر نمی کند، دلواپس این هزینه ها نیست و در لحظه زندگی می کند؛ پس زحمتی به خود […]

سیاسی فکر کردن و یا زندگی سیاسی داشتن جرم نیست؛ بلکه نوعی ایثار گریست. چرا که به قول برشت؛ هزینه زندگی، قیمت نان، آب، حبوبات، داروها و اجاره خانه‌اش، همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند.کسی که سیاسی فکر نمی کند، دلواپس این هزینه ها نیست و در لحظه زندگی می کند؛ پس زحمتی به خود نمی دهد که نگران یک لحظه بعد باشد و افکارش در آرامش مطلق جولان می دهد. با خودخواهی تمام در لذت لحظات غرق می شود و وقتی از او دلیل این همه بی تفاوتی وسرخوشی را می پرسی؟ اظهار می کند: از سیاست بیزار است و نمی خواهد سیاسی فکر کند.
او در محافل دوستانه، سرتمرین، موقع چت با دوستان و یا هنگام سفر، برای همسفر و اطرافیانش ژست انسان های ستم دیده را می گیرد که رسماً در حقشان جفاشده است و با نقل قولی از ماکیاولی “سیاست را بی پدر و مادر” معرفی می کند و با مباهات تمام در مورد بیزاری اش از سیاست می گوید. چنین افرادی اساساً «سیاست زده» یا به عبارت دیگر «دلزده از سیاست» هستند و این از عوارض حاکمیت های سلطه گر و خودکامه است . آن ها در لحظه زندگی می کنند و زحمت فکر کردن به معضلات جامعه را به خود نمی دهند ، خودشیفته اند و بعد از مدتی بی خبری از اوضاع و احوال اطراف خود، یک مرتبه با حجم سنگین اخبار منفی؛ مبنی بر بنزین سه هزارتومان، مرگ روزانه ششصد هموطن بر اثر بیماری، قرص نان سه هزار تومانی وغیره … مواجه می شوند.
بی سوادی سیاسی، بدترین نوع
بی سوادی
سیاست زدگی را نمی شود گردن تنبلی ، بی تفاوتی و یا خودشیفتگی انداخت؛ زیرا همانطور که اشاره شد،این پدیده از عوارض حاکمیت های خودکامه و سلطه گر است که نا خواسته بر فرد مستولی می شود؛ ولی شهروندی که به طور مکرراً این جمله را مورد استفاده قرار می دهد.

فردی تن پرور است که هیچ به محتوای آن آگاه نیست و نمی‌داند که با استفاده و انتشار آن، خواسته و ناخواسته در خدمت به سلطه گری، بی عدالتی، خودسری و خودکامگی است . به او مدد می رساند تا هر چه بیشتر انسان‌ها را به حاشیه رانده و نسبت به آنچه در اطرافشان می‌گذرد، بی اعتنا، بی اطلاع و” نادان” بسازد. “آلبرت اینشتین” سه قدرت حاکم بر جهان را ترس، آزمندی و “نادانی” معرفی می کند؛ چرا که نادانی دلیل حادث شدن رویدادهای بزرگی است که به نفع خودکامگان رقم می خورد. جمله “من سیاسی نیستم”، مسیر را برای ظهور بدترین نوع جهل، نادانی و بی سوادی سیاسی هموار می کند. پرورش نیروهایی تک بعدی که غیرسیاسی بودن را دست پایین کم اهمیت و دست بالا محل افتخار می دانند برای جامعه ثمره ای جز رخوت و رکود نخواهد داشت. جامعه خفته و بی اطلاع، ریشه تمام مشکلات را در جای دیگری جستجو می کند و خود را درگیر نقد و تحلیل نمی کنند. نتیجه چنین جامعه ای زاییده شدن کسی است که بدون دخالت ما، همه امور را بدست بگیرد وما در سایه استبداد او خوب و خوش، بدون دغدغه فکری و رها از تفکر سیاسی ، زندگی کنیم!
“ مارتین نیمولر” کشیش برجسته پروتستانی ضد نازی که بیشتر به دلیل سخنانش پس از جنگ جهانی دوم به خاطره‌ها سپرده شده است، در یکی از سخنانش، در مورد دیکتاتورهایی می گوید که خواهان کسانی هستند که به هیچ وجه سیاسی فکر نمی کنند و در خود فرو رفته اند تا بدون پاپیچ شدن مزاحم کنکاش گری،( کسی که فکر می کند، سوال می پرسد و مسائل روز اطرافش را رصد می کند) با خیال راحت به دنبال منافع شخصی خود و بهره برداری از این بی تفاوتی باشند.
«اول سراغ کمونیست‌ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیست‌ها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودیها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
سرانجام به سراغ من آمدند
دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید».
«هنرمندم، سیاسی نیستم» یعنی «حامی تناقض‌های وضع موجودم»
در این میان بد نیست به کلیشه هولناکی با عنوان «من هنرمندم، سیاسی نیستم» نیز اشاره کنیم که اخیرآ حلقوم فرهنگ و هنر را گرفته است؛ کلیشه‌ای سیاست‌زدا که نتیجه صریح آن سکوت در برابر همه تناقضات اخلاقی و سیاسی موجود، به نفع فانتزی‌گرایی است.

فرد متقی در اوج تقوا، باید در اوج فعالیت‌های سیاسی نیز باشد
اگر شهروندی بر حسب حس مسئولیت ، بینش و آکاهی به تمام مسائل پیرامونش ورود می کند و سعی دارد با صحبت کردن در مورد آنها ورصد کردنشان ، آگاهانه شب را سر بربالین بگذارد؛ مجرم نیست. او نمی خواهد با عنوان کردن موضوع سیاست زدگی و دامن زدن به آن ، تن پروری خود را فرافکنی کرده، خود را از زیر بار مشارکت و دخالت در امورات رها سازد. مسلماً، منظور از سیاسی بودن شهروندان، این نیست که یک شهروند باید روزانه و هردم به بی عدالتی ها اعتراض کند ، یا اینکه زندگی خود راصرفا به خاطر تفکرات سیاسی مختل کند و هیچ جنبه شخصی و یا حریم فردی برایش تعریف نکند. “سیاسی بودن” به این معناست که از هر آنچه در شهر ویا کشور شما اتفاق می افتد، آگاه شوید و برای یادگیری آنچه می توانید برای ایجاد تغییر انجام دهید، وقت بگذارید.
چنانچه امام علی (ع) در یکی از خطبه هایش می فرماید:«فرد متقی در حالی که در اوج تقوا و خودسازی است باید در اوج فعالیت‌های سیاسی نیز باشد. فرد با تقوا کسی است که علاوه بر جنبه‌های عبادی و شب زنده داری‌ها و خودسازی ها، نیرومندی در دین و صبر در شداید دارد.» آیا کسی که کنج عزلت گزیده و در گوشه‌ای به عبادت نشسته و دور از سیاست به مطالعه پرداخته، شداید و سختی‌هایی برای او به وجود خواهد آمد که صبری نیاز داشته باشد؟!

جمله”من سیاسی نیستم”، خود مروج نوعی سیاست است
جملاتی مانند” من سیاسی نیستم” ، “سیاسی فکر نمی کنم”، “از سیاست بیزارم” و “سیاست پدر و مادر نمی شناسد”؛ تیشه بر ریشه مسیر روبه رشد یک جامعه می زند و زمینه را برای ایستایی و رکود اعتلای جامعه فراهم می آورد این جملات خود پایه گذار سیاست سکوت و خموشی هست که جامعه را در مسیری قهقرایی قرار می دهد. انتشار دهنده های این نوع سیاست، حامیانی هستند که علی رغم فرار از انگ سیاسی بودن با پیشه کردن سیاست سکوت و بی تفاوتی، ناخواسته باز هم خود رادرگیر سیاستی دیکته شده و مخفی می کنند.
“آنتونیو گرامشی”، نظریه پرداز و سیاستمدار ایتالیایی می گوید: من از بی‌تفاوتی بیزار، و براین باورهستم که زندگی؛ یعنی موضع گرفتن و جهت‌دار بودن. کسانی که واقعاً زندگی می‌کنند، نمی توانند که یک شهروند و یک پارتیزان نباشند. بی‌تفاوتی مواد خامی‌ست که هوش و ذکاوت را نابود می‌سازد. بی‌تفاوتی بدین جهت اتفاق می افتد که توده بشری فاقد اراده است. سرنوشت یک عصر به نفع افق های باریک در جهت پایان فوری یک گروه کوچک فعال دست‌کاری شده اند و توده شهروندانی که چیزی نمی‌دانند . در واقع، بی‌تفاوتی انگیزه اصلی تاریخ‌ است.
“ الی ویزل” یکی از بازماندگان هولوکاست، نویسنده، برنده جایزه صلح نوبل و سفیر صلح سازمان ملل در موضوع حقوق بشر، می گوید:
متضاد عشق؛ نفرت نیست، بی تفاوتی است!
متضاد هنر؛ بی ‌هنری نیست، بی تفاوتی است!
متضاد ایمان؛ کفر نیست، بی‌تفاوتی است!
متضاد زندگی؛ مرگ نیست، بی تفاوتی است!
و به قول گرامشی؛ در واقع، بی‌تفاوتی انگیزه اصلی تاریخ‌ است.