به قلم : مهران فرجی پژوهشگر حوزه فرهنگ و هنر و دانشجوی دکتری تخصصی مدیریت و برنامهریزی فرهنگی
در روزگاری که بسیاری از تصمیمگیران، فرهنگ را در حد یک «ابزارِ فوری» برای رسیدن به هدفهای کوتاهمدت میخواهند، یک پرسش بنیادین دوباره پیش روی ما قرار میگیرد: آیا فرهنگ را باید به کار گرفت، یا باید آن را فهمید؟ پاسخ به این پرسش، تنها یک بحث نظری نیست بلکه سرنوشت سیاستگذاری فرهنگی را تعیین میکند. فرهنگ، برخلاف تصور رایج، چکشِ آمادهای نیست که هر زمان خواستیم بر سرِ مسئلهای فرود آوریم. به تعبیر کلیفورد گیرتس، انسانشناس برجسته، فرهنگ « شبکهای از معانی» است؛ یعنی مجموعهای از نشانهها، تفسیرها، باورها و عادتهای تاریخی که انسان در آن زندگی میکند و جهان را از خلال آن میفهمد. از این منظر، فرهنگ نه یک وسیلهی بیرونی، بلکه بافتِ درونیِ فهم و زیست اجتماعی است. اینجاست که تفاوتِ دو نگاه آشکار میشود: از یکسو، نگاه ابزاری که فرهنگ را به «وسیلهی اقناع»، «ابزار تبلیغ»، یا «مکملِ مدیریتی» فرو میکاهد؛ و از سوی دیگر، نگاه فرهنگیِ اصیل که فرهنگ را زیرساختِ معنا، هویت و کنش اجتماعی میداند. نخستین نگاه، معمولاً به نتیجهای سریع اما سطحی میرسد؛
دومین نگاه، شاید زمانبر باشد اما ماندگار است. دادهای که نمیتوان نادیده گرفت بر اساس گزارش رسمی یونسکو با عنوان Re|Shaping Policies for Creativity (2022)، بخشهای فرهنگی و خلاق ۳.۱ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان و ۶.۲ درصد از اشتغال جهانی را به خود اختصاص میدهند. این عدد نشان میدهد که فرهنگ، نه حاشیهی توسعه، بلکه یکی از پیشرانهای آن است؛ البته به شرطی که از سطح شعار و مناسبتگرایی عبور کند و به سیاستگذاری عمیق و پایدار برسد. یک مثال روشن در تبریز، سازمان فرهنگی، اجتماعی و ورزشی شهرداری همه ساله برنامه های متعدد فرهنگی، آموزشی، اجتماعی، ورزشی و… را اجرا و هزاران شهروند را درگیر این فعالیتها می نماید. با این حال، آنچه اهمیت دارد صرفاً شمار برنامهها نیست، بلکه کیفیتِ ارتباط این برنامهها با زندگی مردم است. جالب آنکه در بررسی پرتال اختصاصی آن سازمان به نشانی https://farhang.tabriz.ir/ نیز تا روز نگارش این گزارش، هیچ شفاف سازی و آماری از تعداد برنامه ها، تعداد حاضرین و شرکت کنندگان و بودجه هزینه شده نیز به چشم نمی خورد و به جز گزارش های موردی برنامه های اجراء شده یافته ی دیگری در این پایگاه در دسترس عموم مردم نیست. همین فاصله میان اجرا و تجربه، میان آمار و معنا، نشان میدهد که فرهنگ وقتی اثرگذار میشود که از جنس مشارکت و فهم مشترک باشد، نه صرفاً تولید انبوه رویداد یا ایجاد رزومه برای مدیران. در یک کلام، لبّ مسئله، « فرهنگ» است. جامعه با بخشنامه فرهنگی نمیچرخد. مردم، آنچه را که از دل تجربه، زبان، حافظه و زیست روزمرهشان برآمده باشد، میپذیرند و بازتولید میکنند. فرهنگ وقتی زنده است که مخاطب، خود را در آن بازشناسد؛ نه اینکه صرفاً آن را از بیرون دریافت کند. تضاد اصلی کجاست؟ تضاد اصلی میان مهندسی فرهنگیِ سطحی و گفتوگوی فرهنگیِ عمیق است. در مهندسیِ سطحی، فرهنگ به «ابزار» تبدیل میشود؛ در گفتوگوی فرهنگی، فرهنگ به «رابطه» مبدل می گردد.
در نگاه نخست، مدیران فرهنگی میخواهند فرهنگ را به خدمتِ هدفی از پیش تعیینشده بگیرند؛ اما در نگاه دوم، مدیرِ فرهنگی میپذیرد که فرهنگ را نمیتوان فرمان داد، بلکه باید فهمید، شنید و با آن کار کرد. اینجا مدیریت فرهنگی از دستور دادن فاصله میگیرد و به هنرِ تسهیلگری نزدیک میشود. تضاد دیگر در استراتژی یا تدوین راهبردهای مدیریتی در برنامه ریزی فرهنگی می باشد این سوال را مطرح می نماید که در تصمیم گیری ها و برنامه ریزی فرهنگی و هنری که امروزه به عنوان رشته ای علمی و تخصصی شناخته می شود چه افرادی و چه شاخصه هایی دخیل هستند؟! در انتها چنین می توان گفت که فرهنگ، سقفِ بالای سرِ جامعه نیست که بتوان آن را هر طور خواست پایین و بالا برد؛ بلکه فضای تنفسِ معنوی و اجتماعیِ جامعه است. یا پله ترقی مدیران نیست که آن را ابزار رشد و رزومه سازی خود نمایند. اگر آن را صرفاً ابزار بدانیم، هم به فرهنگ ظلم کردهایم و هم به توسعه و هم به منابع . اما اگر فرهنگ را بهمثابه «شبکهای از معنا» بفهمیم، آنگاه توسعه فرهنگی از مسیر گفتوگو، مشارکت، فهم زمینه و احترام به تجربه زیستهی مردم عبور خواهد کرد و برنامه ریزی فرهنگی مسیری روشن و شفاف به خود خواهد گرفت. پس شاید پرسش درست این نباشد که: چگونه فرهنگ را به کار بگیریم؟ بلکه باید بپرسیم: چگونه با فرهنگ، جهانِ مردم را بهتر بفهمیم و بسترِ رشدِ آن را فراهم کنیم؟
پست های مرتبط
مرگ تلخ و سکوت سیاه
افتضاح بزرگ!
شایستگی میزبانی و میزبانی شایسته